مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

366

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و باغبان فرحناك گشته ، او را سلام داد . پس از آن باغبان ، ملكزاده را ديد كه جبين درهم كشيده . از حالت او جويان شد . ملكزاده گفت : اى شيخ ، بدان كه من در نزد پدر ، عزيزم و او تا امروز دست بر من ننهاده بود . ولى ميانهء من و او سخنى رفت . او مرا دشنام داده ، طپانچه بر من زد و مرا از پيش خود براند . من به جائى راه نبردم و صديقى نداشتم . بسوى تو آمده ، همىخواهم كه با من احسان كرده ، مرا تا پايان روز در باغ جاى دهى و شب را در اينجا بسر برم تا اينكه خداى تعالى در ميان من و پدر اصلاح كند . چون باغبان سخن او بشنيد ، دلش بر وى بسوخت و به او گفت : اى خواجه ، آيا اجازت ميدهى كه بسوى پدر تو رفته ، التماس كنم و ترا با او صلح دهم ؟ ملك‌زاده گفت : اى شيخ ، پدر من بدخوست . اگر كسى با او صلح جويد ، در حالت خشم ، سخن كس نپذيرد . شيخ گفت : اى خواجه ، بيا تا بسوى خانهء من رويم و تو امشب در ميان فرزندان من بخسب . ملكزاده گفت : اى عم ، وقتى كه مرا ملالتى روى دهد ، دوست دارم كه تنها بنشينم . شيخ جواب داد : بر من دشوار است كه مرا خانه باشد و تو تنها در باغ بخسبى . ملكزاده گفت : اى عم ، مقصود من اينست كه اندوهم برود . و من ميدانم كه اگر بدينسان كنم ، خاطر پدر به من مهربانتر گردد . شيخ با ملكزاده گفت : اكنون كه از ماندن باغ ناگزيرى ، از بهر تو فرش آورده ، بگسترم و خواب‌گاه بياورم . ملكزاده جواب داد : اى عم ، هرچه خواهى بكن . درحال ، شيخ بيرون رفت . از بهر او فرش و خوابگاه حاضر آورد . و شيخ باغبان نمىدانست كه دختر ملك قصد تفرج باغ كرده . و ملكزاده را كار بدينجا رسيد . و اما دايه چون بسوى دختر ملك بازگشت ، او را خبر داد كه درختان ببار آمده‌اند و اكنون هنگام تفرج است . دختر ملك گفت : فردا انشاء اللّه از بهر تفرج بباغ اندر شويم . و لكن تو كس بفرست و باغبان را آگاه كن . دايه ، كس نزد باغبان فرستاد كه : فردا ملكه در باغ خواهد بود . كسى را نگذار كه به باغ درآيد . چون خبر بباغبان رسيد ، رهگذرها برفت و نهرها باصلاح آورد . آنگاه نزد ملك‌زاده شد و به او گفت : اى خواجه ، اين مكان تست و مرا زندگانى از احسان تو مىباشد .